مروری بر دوسال
دوسال سخت که الان فقط خاطره شده رفته تو ذهنمون که یادمون باشه زندگی همیشه بر وقف مرادمون نمیگذره. که قدر خوشی های زندگی مون رو بدونیم. که قرار نیست همیشه بخندیم. که آدمای دور و برمون رو بشناسیم و چه سخته این شناختن و آدمهایی که چه زود تغییر میکنن.
تلخترین و غم انگیز ترین حادثه که هیچوقتم فراموش نمیشه و فقط گذر زمان تصلی بخشمونه ، از دست دادن باباجون( پدر بابا محسن)بود که بعد از سه ماه بیماری و خیلی تلخ ، کم کم آب شد و جلوی چشمامون از این دنیای فانی پر زد به سرای باقی. که دیدار دوباره مون رو به قیامت انداخت و دلتنگی های از دست دادن پدری مهربون رو بر دلمون گذاشت.
ارغوان هنوز باباجون رو به یاد داره و چون ما بهش گفتیم باباجون رفته پیش خدا و الان مشهده. ( تو باورش رفته هرکی فوت میکند میره مشهد مثل باباجون و دایی حمید)منتظره بریم مشهد تا ببینتشون.
خوش بحال خیال کودکانه اش حسرت می خورم.
روح همه رفتگان قربن رحمت و آرامش.
ما مهاجرت کردیم اومدیم قم و چه آسوده تر شدیم و خوشحال تر. چقدر خوبه هروقت اراده کنی بری پیش پدر و مادرت. چه رویایی که تو تهران دلم می گرفته و خونه می خواستم ، یه سقف ، آدمایی از جنس و خون خودم، اما نبودن، اما الان مهمترین نعمت زندگیم حضور خانواده و روستایی که هروقت دلتنگ میشم هر ساعت شبانه روز، میتونن دلتنگی رو باهاشون تقسیم کنم.
تنها بدی این مهاجرت دوری از زهرای عزیزم بود که تها نگرانی ما تنهایی اون تو روزهای سخت زندگیش بود اما خدا رو شکر که کنار اومد و اومدیم.
تو پست بعدی در مورد ارغوانم مینویسم.


مروری بر دوسال
